تبليغاتX
خونه ی ما

اسباب کشی نهایی

سلام سلام سلام به همه ی دوستای عزیییییییییییییییییییزمون که همیشه و همه جا همراهمون بوده و هستند.


توجه                                                                   توجه

ما دیگه در این آدرس مطلبی نمی نویسیم.

قدم رنجه کنید و به اینجا بیاید

guilanlaw88.blogsky.com

منتظر تک تک شما دوستای خوبمون هستیم.لطف کنید و لینک خونمون رو هم در وبلاگتون تغییر بدید.

زود بیاین که چشم انتظارتونیم.


پ.ن:حسین،محمد و فرانک عزیز لطف کنید و ایمیل من رو تایید کنید.هر مشکلی بود با من تماس بگیرید.

پ.ن:نازنین عزیزم،رمز عبورت رو در وبلاگت خصوصی میزارم.اینجا پستی نزار.تو خونه ی جدید منتظرتیم.زود بیا.

!! به قلم زیبای پریسا | 12:17 | شنبه دهم مهر 1389 •

ONLY GOD

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟ فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب ؛ آتش های جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعا" خدا را دوست دارد  
!! به قلم زیبای محمد | 21:43 | پنجشنبه هشتم مهر 1389 •

بی ریاترین بیان عشق

 نهایت عشق!

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:       نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به  او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند  ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین  راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
!! به قلم زیبای آیدین | 1:34 | پنجشنبه هشتم مهر 1389 •

بچه بودن

بچه که بودم اغوش مادرم را دوست داشتم"چون انجا بهترین مکان برای من بود.

 

بچه

که بودم پول را اصلا نمیشناختم.

 

بچه

که بودم چیزی به نام فردا را نمیشناختم.

 

بچه

که بودم فکر میکردم فقط یک حرف است ان هم حرف راست.

 

بچه

که بودم تنهااز یک چیز بیزار بودم ان هم دادوفریادبود.

 

بچه

که بودم قهرهایم فقط یک دقیقه طول میکشید.

 

بچه

که بودم فقط عاشق بودم و از همه چیز لذت میبردم.

 

بچه

که بودم گریه های من کوتاه بود وخنده هایم بلند

 

حالا که بزرگ شدم میبینم دنیای بچگی

چه سرمایه بزرگی بوده


!! به قلم زیبای محمد | 23:22 | چهارشنبه هفتم مهر 1389 •

از الان 2 نمره جزا واسم کنار بزارین!!!

يه توپ دارم قلقليه

I have a ball roundy rounded,
It's red ,white and blue.
When I hit it against the ground,
You have no idea how far it goes.
I didn't have this ball.
I did my homeworks well.
My dad gave me an Eid gift.
Gave me a rounded ball!
اتل متل توتوله

How's Hassan's Cow?
She doesn't have neither milk nor tits.
They took her milk to India.
Marry a Kurdish Woman.
Name her Amghezy.
Around her hat reddish.
Aachin and Vaachin,
cross one of your legs!
عمو زنجيرباف

Uncle chain knitter!
Yeeeeees.
Have you knit my chain?
Yeeeeees.
Did you throw it behind the mountain?
Yeeeeees.
Father has just arrived.
What does he bring?
Pea and raisin.
Eat it and come!
!! به قلم زیبای حسین | 0:10 | چهارشنبه هفتم مهر 1389 •

:حرفهایی که دوست ندارید در اتاق عمل بشنوید

كسی ساعت مچی منو ندیده؟

دیشب تا دیر وقت مهمونی بودم. یادم نمی آد هیچوقت تو عمرم آن قدر ........

وای! صفحه ی 47 دستورالعمل جراحیم پاره شده

منظورت چیه كه باید پای چپشو می بریدیم؟

فوراً یه عكس از این زاویه بگیر. این یكی از عجایب خلقته

!بهتره این تیكه رو نگه داریم. ممكنه برای تشریح به درد بخوره

ولی كتاب من اینجوری نمی گه! كتاب تو چاپ چندمه؟

فوراً اون تیكه گوشت رو برگردون

صبر كن ببینم! اگه این طحالشه، پس اون چی بود؟

پرستار لطفاً اون گوشت رو به من بده. اون گوشته ... همون چه می دونم... اون عضوی که نمی دونم چی بود دیگه

اوه! زود دوباره همه ی بخیه ها رو باز كنین. یكی از پنس ها كمه

!اگه فقط یادم می اومد كه این كارو چه جوری هفته ی پیش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود

لعنتی! بازم چراغ ها خراب شد
گریه نوزاد

می دونی؟ پول خیلی هنگفتی میشه توی تجارت كلیه به جیب زد. اوه! اینجا رو! این آقا یه كلیه اضافه داره

همه برن عقب وایسن! لنز چشمم افتاد بیرون

میشه قلبش رو یه مدت از تپیدن بندازی؟ تمركزم رو به هم می زنه

خیلی خب بچه ها... این برای همه مون می تونه یه تجربه ی جدید باشه

می دونستی این مریض خودشو یك میلیون دلار بیمه ی عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد و گفت

اشكالی نداره. همون قیچی رو بده. كف زمین رو كه تمیز كردن. نه؟

!یادته بخش تشریح می گفت حاضره 1000 دلار برای یه جسد تر و تمیز بده؟

چی؟! منظورت چیه كه اینو واسه عمل نیاورده بودن؟

كاش عینكم رو توی خونه جا نمی ذاشتم

این مریض بیچاره اگه اشتباه نكنم زن و بچه داره. نه؟

!پرستار نگاه كن ببین این آقا برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده یا نه؟

!خدای من! منظورت چیه كه ازش برای قبول مسئولیت مرگ امضا نگرفتین!

نگران نباشین. فكر می كنم این تیغ به اندازه ی كافی تیز باشه

چیه؟ چرا اینطوری نگاه می كنین؟! تا حالا ندیدین یه دانشجو اینجا جراحی كنه؟

الو؟ سلام عزیزم. چی؟! منظورت چیه كه طلاق می خوای؟

من که نمی دونم این چه عضویه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بسته یخ

عجله كنین. من نمی خوام این قسمت سریال رو از دست بدم

این گاز خنده خیلی باحاله. می شه یه كم دیگه شو امتحان كنم؟

پس بچه كو؟! مگه مریضو برای سزارین نیاورده بودن؟! اینجا اتاق عمل شماره چنده؟

هی پرستار! یه ست جراحی دیگه روی اون یكی میز باز كن. اون مریض هنوز داره تكون می خوره

!مطمئنی كه بعداً ازمون شكایت نمی كنه؟

 معلومه كه من این عمل رو قبلاً هم انجام دادم پرستار. تقریباً 20 سال پیش بود!

!! به قلم زیبای عارفه | 22:38 | سه شنبه ششم مهر 1389 •

do u belive in this?

If it is important enough to you, you will find a way. If it is not, you will find an excuse!
-Xavier Naidoo
!! به قلم زیبای حسین | 22:33 | سه شنبه ششم مهر 1389 •

سفر مرگ.... قسمت سوم

...در هنگام خوردن صبحانه من از اون بالا اطراف رو نگاه میکردم و چقدر زیبا و شگفت انگیز بود.شاهین ها و عقاب ها هم که در آسمون در حال پرواز بودند واقعا روح انسان رو به آسمون پرواز میدادند.بعد از خوردن صبحونه در بالای قلعه به دوستم گفتم حسین دیگه بیا یه دوری توی قلعه بزنیمو از اون طرف قلعه بریم پائین .جوابی بهم داد که در اون لحظه واسم بدترین خبر دنیا بود .جوابش این بود که باید از همین راهی که اومدیم برگردیم.من که به معنای واقعی ناراحت شده بودم داشتم فکر میکردم یعنی نمیشه یک هلیکوپتر بیاد دنبالم ولی این فکر که عملی نبود پس تصمیم گرفتم هر چی حسین میگه انجام بدم.یک حمد و قل هو الله هم خوندم و کمی که آروم شدم خودم رو آماده کردم واسه راه برگشت.آروم رفتم سر اون تخته سنگ ۲ متری و بدون نگاه کردن به پائین دستم رو به یک جا گیر دادم و خیلی آروم ازش اومدم پائین . وقتی اومدیم پائین حسین گفت سعی میکنم که از یک را ه آسونتر برگردونمت . البته به قولش هم عمل کرد و از یک راه نسبتا آسون ما رو رسوند به پائین .در این لحظه بود که خدا رو از این که یک زندگی دوباره بهم داده شکر کردم و تصمیم گرفتم از اون لحظه به بعد بهتر زندگی کنم.........وقتی برگشتیم به روستا دیگه تقریبا ظهر شده بود .وقتی داشتیم ناهار میخوردیم یادم افتاد که دایی حسین روز قبل از رفتن ما به قلعه ، بهمون گفته بود ،حالا که میخواید برید قلعه پس خیلی مواظب باشید ،من اون موقع معنی حرفش رو درست متوجه نشدم و توی دلم گفتم مگه قلعه رفتنم مواظبت میخواد ! ولی دیگه با تمام وجود میتونستم معنی حرفش رو درک کنم.خلاصه بعد از ناهار خوابیدم ولی لااقل یکی دو بار از وحشت اون صحنه هایی که در کوه دیده بودم از خواب پریدم.بعد از خواب هم که دیگه برنامه خاصی نداشتیم شروع کردم به خوندن کتاب قلعه ی حیوانات اثر جورج اورل که الحق والانصاف کتاب جالبی بود.اون شب رو هم با گشت و گذار در روستای رازمیان گذروندیم.صبح که شد از همه خداحافظی کردیم و حرکت کردیم به سمت دریاچه ی اوان ،واقعا زیبا بود .ناهار رو که اونجا خوردیم راه افتادیم به سمت اصلی ترین قلعه ی الموت که اسمش گازورخانه.اینجا رو دیگه هیچ مشکلی نداشتیم چون خیلی قشنگ پله گذاشته بودند و تا خود قلعه به راحتی میشد رفت.بعد از کمی گردش در قلعه یه بنده خدایی داشت می اومد که دوستم بهش گفت آقا خسته نباشید ،من شک کردم که طرف باید خارجی باشه ولی وقتی که در جواب خسته نباشید به انگلیسی گفت من فارسی بلد نیستم شکم به یقین تبدیل شد.وقتی کمی باهاش صحبت کردم گفت اهل ایتالیا هستم و به مدت سه هفته قصد دیدن مناطق تاریخی ایران رو دارم و اتفاقا اولین جایی هم که اومدم همین الموته.بعد از کمی گفت و گو من هم آرزوی داشتن ایامی خوب رو در ایران واسش کردم و با هم خداحافظی کردیم.شب هم که رفتیم به یکی دیگه از روستاهای الموت که دوستم خودشون اونجا خونه داشتن و شب رو اونجا سپری کردیم.ولی من که واقعا حیفم میومد از این فرصت طلایی استفاده نکنم به پسر عمه ی دوستم گفتم حمید وسایل جمع کن که بریم کوهستان.اونم گفت باشه و ساعت ۱ نصفه شب راه افتادیم به سمت کوهستان. از میان یک جنگل نسبتا کوتاه رد شدیم و رسیدیم به یک رودخونه ای که بهش میگفتن شاهرود ،در حد کمال زیبا بود.شب بود ولی مهتاب کاملا فضا رو روشن کرده بود وستاره ها هم مثل مروارید در آسمون میدرخشیدند . صدای آب از یک طرف و زیبایی و عظمت کوه های جلوی چشمان ما هم از طرف دیگر من رو به طور کامل به دنیای دیگه ای برده بود.کمی اونجا توقف کردیم و راجع به یک سری موضوعات با هم صحبت کردیم که ناگهان من به سختی یک حیون رو در تاریکی دیدم.وقتی به حمید گفتم اونم نگاه کرد و گفت علیرضا دیگه صلاح نیست اینجا بمونیم چون ممکن حتی گرگ باشه .من هم گفتم باشه و با حسرت تمام اون بهشت تاریک رو ترک کردیم.دیگه در روزهای بعد اتفاق خاصی نیفتاد الا اینکه یک چند باری نزدیک بود در جاده ی فوق العاده خطرناک الموت شاخ به شاخ تصادف کنیم.یکیشون که واقعا جدی بود و خدا خیلی بهمون رحم کرد.به هرحال این سفر ماجراجویانه در روز ۴شنبه به پایان رسید و من روز ۴شنبه حوالی عصر به رشت رسیدم .حالا که به این سفر نگاه میکنم میبینم درسته که چندین و چند بارفاصله ی من رو با مرگ به کمتر از یک قدم رسوند ولی به هر حال تجربه ی خوبی بود.

                                                                   پایان

                                                                                    علیرضا

!! به قلم زیبای پریسا | 21:51 | دوشنبه پنجم مهر 1389 •

سفر مرگ.... قسمت دوم

...صبح که از خواب بیدار شدیم برنامه کاملا واضح و روشن بود .فتح قلعه ی لمبسر . قلعه ای از قلعه های جنگی حسن صباح.ساعت ۹ از خونه با حسین راه افتادیم .ولی من اشتباهم این بود که قبل از راه افتادن به دوستم گفتم، حسین ،سعی کن از خطرناکترین راه ممکن منو ببری که هیجانش بیشتر باشه .ولی ای کاش هرگز این حرف رو نمیزدم!.به هر حال راه افتادیم .از مزرعه های برنج که رد شدیم رسیدیم به یک رودخونه.اون رودخونه رو هم زدیم به آب و ازش رد شدیم.بعدش رفتیم بالا تا رسیدیم به یک منطقه ای که یک جوی آب بود و کنارش سنگ های به پهنای دو قدم و کنار اون سنگ ها هم دره ای به عمق ۵ متر .من که کمی هول برم داشته بود لرزون لرزون اون منطقه ی ۳۰۰،۲۰۰متری رو رد کردم.بعد از تموم شدن اون منطقه گفتم آخیش دیگه این طوری راه های خطرناک سر راهمون نیست و بقیش حتما کوهنوردی معمولیه .ولی زهی خیال باطل.وقتی اون منطقه رو رد کردیم رسیدیم به کوهی که قلعه در قله ی اون بود .اوایل کوه خیلی خوب بود .سربالایی معمولی که فقط آدم رو خسته میکرد ولی بعد از مدتی که رفتیم چشمتون روز بد نبینه رسیدیم به صخره ها.من به حسین گفتم حتما داری باهام شوخی میکنی که بهم میگی ادامه راه اینه .گفت نه اصلا شوخی نمیکنم .بیا بالا فقط حواست به جاهایی که میخوای دستت رو بذاری و پاتو قرار بدی باشه .منم که تریپ شجاعت برداشته بودم ، تو دلم گفتم حتما زیاد طولانی نیست و به حسین جواب دادم باشه خیالی نیست ،بریم.اوایلش زیاد مشکلی نبود ولی وقتی کمی بالاتر رفتیم واقعا ترس برم داشت.چون دیگه از اونجا به بعد کوچترین اشتباه باعث مرگ حتمی میشد و هیچ شکی هم توش نبود .چندین مرتبه با تمام وجود خدا رو صدا زدم ،گفتم خدایا فقط خودتی که میتونی منو حفظ کنی.جالبش این بود که دیگه هیچ راه برگشتی هم وجود نداشت و فقط باید به بالا میرفتیم. تصور کنید که دارید از یک صخره بالا میرید ،بدون هیچ گونه امکانات حداقلی و تنها چیز مناسبی که دارید یک پوتینه و اگر کوچکترین اشتباهی رخ بده ،مثلا پاتون بلغزه و یا سنگی که برای بالا رفتن ازش استفاده میکنید یهو از جاش کنده بشه دیگه همه چی تمومه و پرونده ی زندگی این دنیاییتون بسته میشه . اونم با یک مرگ دردناک.من وقتی اون بالا بودم به همه ی این چیزا فکر میکردم ولی دیگه هیچ راهی واسه برگشت وجود نداشت.اونقدر رفتیم تا بالاخره رسیدیم به یک راه افقی خاکی که کوه رو دور میزد و ما برای رفتن به قلعه باید از اونجا میگذشتیم. خدا میدونه وقتی اون راه رو دیدم چقدر خوشحال شدم چون فکر میکردم که دیگه از صخره ها خبری نیست ولی دوباره زهی خیال باطل.وقتی کمی از اون راه خاکی رفتیم ناگهان به چیزی برخوردیم که با دیدنش دنیا سرم خراب شد.قضیه این بود که اون راه خاکی در یک جایی قطع میشد و برای ادامش باید از یک تخته سنگ بزرگ که شیب زیادی داشت ،گذر میکردیم.جالب قضیه اینجاست که جهت شیب تخته سنگ به طرف دره ای بود که من به سختی میتونستم عمقش رو ببینم. اینجا هم یادم افتاد که کوچترین اشتباه یعنی مرگ.بنابر این تمام جراتی رو که در وجودم داشتم جمع کردم و تصمیم گرفتم از اون تخته سنگ شیبدار بگذرم .چون دیگه هیچ راهی وجود نداشت.آروم آروم و با قدرت هرچه تمامتر گام بر میداشتم که نکنه یک وقت پام لیز بخوره.تا اینکه رسیدم به وسط تخته سنگ .اینجا بود که حسین که قبل از من رد شده بود بهم گفت ،علیرضا واستا همونجا تا ازت یک عکس بگیرم.منو می بینی ،گفتم توی این وضعیت تو ام به ما گیر دادیا .برو بذار به درد خودم بمیرم.خلاصه هیچی اینجا رو هم رد کردیم و چند دقیقه نرفته بودیم که رسیدیم به یک سنگ خیلی بزرگ که حالتی تقریبا مثل یک دیوار با زاویه ی ۷۰ درجه داشت و زیرش هم طبق معمول دره بود. اینجا بود که برای اولین بار در عمرم از ترس پاهام به لرزه افتاد .گفتم حسین این دیگه کار من نیست .حسین گفت درسته که هیچ جایی برای گرفتن دستت نیست ولی اگه بیای روش جاذبه نگهت میداره و میتونی خودتو بکشی بالا.اونجا بود که گفتم یا صاحب الزمان خودت به داد برس.یک جای خیلی ناجور واسه پاهام پیدا کردم و دستم رو گذاشتم رو تخته سنگ و خودم رو کشیم بالا.حالا من رفتم بالا حسین مونده پائین . برای اولین بار واسه حسین هم ترسیدم که نکنه بیفته ولی خدا رو شکرحسین هم اومد بالا.دیگه واقعا از ترس داشت قلبم میریخت .خلاصه به راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم به سر در اصلی قلعه .حسین گفت بشین تا ازت عکس بگیرم .منم که خوشحال بودم از فتح قلعه، با خیال راحت نشستم تا عکس بگیرم .بعد از گرفتن عکس چند متری نرفته بودیم که ناگهان صحنه ای دیدم که نزدیک بود قالب تهی کنم.جریان این بود که وقتی چند متر ی رفتیم ناگهان رسیدیم به یک پیچ .وقتی فهمیدم که بعد از اون پیچ یک سنگ به ارتفاع ۲ متر وجود داره که شما برای رفتن به درون قلعه باید از اون بالا برید و فقط جای واستادن یک نفر اونجا هست و دست راستتون و همچنین پشتتون دره ای چند هزارمتریه دیگه واقعا خودم رو باختم.با تمام وجود آرزو کردم که ای کاش هرگز نمی اومدم الموت.ولی دیگه راهی نداشتم چون فکر کردم اگه نخوام از این جای وحشتناک بگذرم باید از همون راهی که اومدم برگردم.یک یا علی گفتم و خیلی آروم پیچ رو رد کرم در حالی که اصلا به پائین نگاه نمیکردم خودم رو رسوندم جلوی اون تخته سنگ.حالا میخوام ازش برم بالا.خدایا این چرا اصلا جای دست نداره؟پامو کجا باید بذارم؟ و خلا صه کلی مکافات.هر جوری بود یک قسمتی از اون تخته سنگ رو که بیرون زده بود پیدا کردم و محکم چسبیدمش.یه جایی هم واسه پام پیدا کردم .ولی چون خیلی بالا بود زانوم رو اونجا گذاشتم که ناگهان حسین فریاد زد علیرضا پات رو بذار نه زانوت.منم حرفش رو گوش دادم و زانوم رو پائین گذاشتم و کف پوتینم رو گذاشتم بالا.ناگهان با تمام قدرتی که داشتم به دستام و پاهام فشار آوردم و با یک جست خودم رو کشیدم بالای تخته سنگ.الان که فکر میکنم میبینم اگه حسین اون فریاد رو نمیزد و من میخواستم با زانو خودم رو بالا بکشم وسط راه کم می آوردمو از اون دره ی خوفناک به پائین پرت میشدم.ولی خدا رحم کرد .به هرحال دیگه تموم شده بود و ما بعد از پشت سر گذاشتن این همه خطر رسیده بودیم بالای قلعه...

                                                                               ادامه دارد....

                                                                                                              علیرضا

!! به قلم زیبای پریسا | 21:21 | دوشنبه پنجم مهر 1389 •

سفر مرگ.... قسمت اول

پیش نوشت:سلااااااااااااااام.از امروز می خوام یه سفرنامه به قلم زیبای علیرضا رو بزارم از سفرش به الموت که به دلیل حجم زیاد در چند قسمت میزارمش.

بخونید خیلی جالبه...

علیرضای عزیز از همدلی و مهربونیت ممنونیم و تشکر میکنیم برای اینکه «یا علی» ما رو پاسخ گفتی و دست دوستیمون رو با محبت بی پایانت فشردی.

ایشالا ما حقوقی ها تو یه سفر با بچه های گل فیزیک هسته ای همسفر باشیم.

بازم ممنون.

به نام خدا. روزها بود که زندگیم دچار یکنواختی شده بود. هر روز صبح از خواب بلند میشدم و یک سری کارای تکراری انجام میدادم تا خود شب.نهایت هیجان زندگیم توی این مدتی که دانشگاه تعطیل بود مشت خوردن از بچه های توی باشگاه بود. البته هیجانی که درد هم به همراهش داشت.تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم به یه سفر برم.راستش خیلی هم واسم مهم نبود به کجا. فقط میدونستم که دوست دارم واسه چند روزی هم که شده از زندگی شهری فاصله بگیرم.بنابراین تصمیم گرفتم به یکی از دوستای قدیمیم که اهل قزوینه و روستاشون الموته تماس بگیرم و برنامه ی یه سفر چند روزه رو باهاش هماهنگ کنم. حسین که از رفقای چندین و چند سالمه وقتی شنید که میخوام برم قزوین خیلی خوشحال شد و بهم گفت تا دو روز دیگه که تو برسی منم برنامه ی الموت رو جور میکنم.تا اینجا که همه چی خوب پیش رفته بود. پس دلیلی واسه معطلی وجود نداشت.روز یک شنبه صبح بود که از رشت راه افتادم و به وسیله ی یک ماشین خودم رو به قزوین رسوندم. وقتی هم که به شهر رسیدم حسین اومد دنبالم و منو به خونشون برد .نهار رو توی قزوین و در خونه ی دوستم خوردیم و بعد از اون بلافاصله حرکت کردیم به سمت الموت .قبل از ادمه ی تعریف خاطرات سفرم بد نیست کمی راجع به الموت توضیحاتی بدم.الموت منطقه ایه واقع در شهر قزوین که از لحاظ زیبایی و آب و هوا کم نظیره.کوهستان های سر به فلک کشیده، چشمه های فراوون وحیات وحش بسیار زیبا به همراه آثار باستانی به جا مونده از ادوار مختلف تاریخی به این منطقه شکوه خاصی بخشیده.اما بیشتر شهرت الموت به خاطر قلعه های حسن صباح ، دریاچه ی شگفت انگیز اوان و البته جاده ی بسیار خطرناکش هست .خلاصه ما سفرمون رو برای رفتن به الموت با سوار شدن به یک ماشین خطی قزوین به الموت شروع کردیم.سفری که هیچ وقت فکر نمیکردم تموم شدنش با شروع شدنش زمین تا آسمون فرق داشته باشه.!اولین خطر در راه بود .آقای راننده خیلی راحت و بدون فکر کردن به جون ما پیچ های 180 درجه ای جاده رو با سرعت بالای 80 تا رد میکرد و چند متری یک پیچ خطرناک یهو برمیگشت و با مسافر صحبت میکرد .پیچی که در کنارش دره ای به عمق نامعلوم بود ویا از بدتراز همه سبقت گرفتن توی پیچ بود که از همه ی کاراش خطرناکتر بود.من که ترسیده بودم گفتم خدایا 1000 تومن نذرکه سالم پام رو از ماشین بیرون بذارم.البته خدا هم دعای منو مستجاب کرد و بالاخره رسیدم به الموت . ولی وقتی به راننده گفتیم حاجی چرا اینطوری اومدی جواب داد (مگه حواستون نبود که ترمز نداشتم.!) ما که خیلی متعجب شده بودیم گفتیم حاجی یعنی چی ؟گرفتی ما رو؟ گفت نه بابا .چطور حواستون نبود که تمام راه رو داشتم دستی میکشیدم.وقتی گفتیم چرا ترمز نداشتی جواب داد ترمزم خراب شده بود وسایلش رو گرفته بودم و میخواستم توی شهر درست کنم که وقتی شما اومدید گفتم بی خیال میرم الموت درستش میکنم .ما هم که از شدت تعجب داشتیم شاخ در میاوردیم پولش رو دادیم و خداحافظی کردیم...

بعد از خداحافظی از جناب عزرائیل ،نه ببخشید جناب راننده ،رفتیم به روستای رازمیان .چون میخواستیم شب رو بریم خونه ی دایی حسین.با اینکه منطقه روستایی بود ولی خونه ای که ما رفتیم خیلی به سبک شهری ها بود .من که تعجب کرده بودم به دوستم گفتم حسین اینجا چرا این تیپیه؟گفت خودت بعدا آندرستند میکنی .راست میگفت، دایی حسین که وقتی بعدا دیدمش و از روی ظاهرش فکر کرده بودم که حداقل ۶۰،۵۰ساله که توی روستا زندگی میکنه ،فوق لیسانس مدیریت داشت و از اون آدم ها ی واقعا سطح بالا بود ولی تمام دم و دستگاه شهری رو ول کرده بود و اومده بود روستا کشاورزی میکرد .خوب معلومه یه همچین آدمی زندگیش باید کمی با دیگران فرق کنه.به هر حال بعد از رفتن به منزل دایی دوستم وگذاشتن وسایلمون اونجا، شروع کردیم کمی منطقه رو گشت و گذار کردن .واقعا منطقه ی شگفت انگیزی بود حتی برای آدمی مثل من که ۷ ،۸ ساله توی گیلان زندگی میکنم.کوه های به سبک مناطق کوهستانی که دیدنشون آدم رو واقعا به یاد قدرت خدا می انداخت،به همراه انواع و اقسام درختان با رنگ سبز در کوهپایه هاشون و چشمه ای عظیم که از زیر پای درخت ها گذر میکرد.در یک کلام بهشت بود و من هم سرمست از بودن در این بهشت.بعد از کمی راه رفتن تصمیم گرفتیم توقف کنیم.توقفگاهمون رو هم تخته سنگی انتخاب کردیم که حداقل نصف یک اتوبوس اندازش میشد.همون جا بساط چایی آتیشی رو به راه انداختیم و نشستیم روی اون تخته سنگ و در حالیکه رو به رو مون منظره ای رویایی بود ،با لذت تمام چاییمون رو خوردیم. بعداز چند ساعت بودن در اونجا چون دیگه هوا خیلی سرد شده بود تصمیم گرفتیم برگردیم و راه افتادیم به سمت خونه.وقتی هم که خونه رسیدیم شام خوردیم و قبل از خواب هم برناممون رو واسه روز بعد هماهنگ کردیم و بعد از کمی حرف زدن خوابیدیم........


                                                       ادامه دارد....


                                                                                  علیرضا

!! به قلم زیبای پریسا | 21:30 | یکشنبه چهارم مهر 1389 •

بازخوانی پریسا!!!!!!!!!شخصی جات!!!

بوی ماه مهر....

این روزها که بوی مهر می آید و من مهری نمی بویم میان ثانیه هایش که عجیییییییییییییب غریب است برایم،دلتنگ نیستم.

دلتنگ نمی شوم.هر چه بود طعم تلخ ته مداد بود و نیمکت های تنگی که سه نفری به زور خود را در آن جا میدادیم.چه می خواستم از جان دفترها که ورق های سفیدش را با لذت می بوییدم هنوز هم نمی دانم.

نمی دانم چه لذتی بود در میز اولی که به میز معلم چسبیده بود.نمی دانم چه شوقی میان غبار تخته پاک کن بود که من حریص فشردنش بودم.نمی دانم چه عطری پیچیده بود میان کتاب هایم که عطش داشتم برای تمام کردنشان.

هر چه بود.دلتنگش نمی شوم.

مدرسه برای من یادگار خریدهای اول مهر و جلد کردن کتاب های خودم و خواهر و برادر است و مشق های 5 صفحه ای که با نظارت پدر باید 50 بار می نوشتم تا شاید در پنجاهمین بار به خط خوش باشد و برگ های سیاه شده لایق ماندگاری در دفتر سیاه کاری های شبانه ام باشند.پدر هم نمی دانست انگار که رسالت هر کس در مشتش جاریست.که اگر خط من بد است،قلم را به اشتباه در دستم نهاده اند.که فرقی نمی کند 5 یا 500 صفحه را درگیر خط خطی های شبانه کنیم.نمی دانست که زمان در هر حال می گذرد و نیازی به تمرین های ناتمام ریاضی و پرسش های وارونه ی علوم نیست.پدرها هیچ وقت نمی دانند.

مدرسه برای من یعنی هفته های بعد از ظهری که ساعت 10 نهار کوچکی می خوردم و خمار تخت خواب و خواب بعد از ظهر با مانتو ی بلند سورمه ای و مقنعه ی سفید و کیفی سنگین از کتاب های اضافی راهی می شدم.

مدرسه برای من یعنی کلاس دوم.یعنی دل درد های حقیقی نیمه شب و گریه های از سر ترس صبحگاه.یعنی نقاشی های تکراری که به سمت دیوار پرت می شود و مشق های بد خطی که مجبور به نوشتن دوباره ام کنند.

مدرسه برای من یعنی صف صبحگاه.یعنی خواندن قرآن و مقاله و دعا و شعر و تشویق بچه ها.یعنی بیگاری در کارهای فرهنگی.یعنی بهداشتیار و انتظامات و کتابداری.

مدرسه برای من یعنی شاگرد اول.یعنی برتری.یعنی حاکمیت.یعنی پول.

مدرسه یعنی باید یاد بگیری به طریقی برتر باشی و برجسته تا بمانی.باقی بمانی.

مدرسه برای من یعنی کلاس پنجم،یعنی دروغ های معلم چادری.یعنی نمازهای جماعت اجباری.یعنی بهانه های نامنظم و تکراری.یعنی تنفر از حجاب.دین.اسلام.مسلمان.یعنی سپردن قرائت قرآن به دیگران.یعنی نخواندن دعا و شاعری.یعنی شعر.یعنی اعتراض.یعنی فهمیده نشدن.تنهایی.

مدرسه یعنی سال های راهنمایی.

یعنی همیشه اول بودن.اینکه هیچ نباش اما اول باش.اول باش تا تحسین شوی.یعنی سردرگمی.پریشانی.حفظ کردن درس های بیهوده و فراموشی حفظ کردنی ها و به یاد داشتن زخم های دیده ها.

مدرسه یعنی دروغ.فحش.کتک کاری.یعنی یادگرفتن معنای آزادی.یعنی پنجره های رنگ خورده و دیواری.یعنی زندان.قفس.در بند کشیدن بال های پرواز و زنجیر سنت های بی معنی و تکراری.

مدرسه یعنی منطق.فلسفه.زنگ های انشا و سکوت و خجالت از ذهن های شلوغی که همه گوش شدند برای شنیدن قصه های رویایی.

مدرسه یعنی دوست.خیانت.آموختن رمزهای نایافتنی زندگی.شلوغی.غرور.تنهایی.تنهایی.تنهایی.

یعنی شعر های پخته و تحسین های بیهوده.یعنی فهمیده نشدن.سکوت.خندیدن به روزگار ریا و نقاب های خوش نقش و بازیگری.

مدرسه یعنی دبیرستان.یعنی مباحثه های طولانی.کتاب های شریعتی.جلال.هدایت.داستایوفسکی.

یعنی جبران و خلیل و عشق و نویسندگی.یعنی روزهای خستگی.یعنی قدرت.شنیدن.آرامش.خونسردی.تحکم.دستور.مسوولیت.برتری.یادگیری.سخنرانی.سخنرانی.سخنرانی.

یعنی کلاس های تاریخ و بحث های نا تمام و بیهوده ی اجتماعی،سیاسی،دینی.

یعنی کلاس های ادبیات و عشق و خنده و شور و آموزگاری.یعنی هدف.یعنی خواستن.تلاش.تلاش.تلاش.

مدرسه یعنی کنکور.غم.سردرگمی.تنهایی.پریشانی.کابوس.بیماری.قفسه های پر از کتاب و کتاب های پخش روی زمین.کلمات عربی روی دیوار حموم و دستشویی و روی یخچال و آینه و تخت و کمد.یعنی برنامه ریزی های جمعی و اعتراف به بی هدفی.پوچی.یعنی کتاب های کامو.سقوط.طبل حلبی.

یعنی مباحثه ی سیاسی و فریاد آزادی آزادی.یعنی ترس.سکوت.بغض.یعنی دوره های افسردگی شیدایی.

یعنی آزمون های مضخرف و بغض های همیشگی و نگاه های خاموش و ....

رسیدن.مثلا رسیدن و در حقیقت نرسیدن و فهمیدن پوچی تمام سال های طی شده و خندیدن و بلند خندیدن و بی خیالی برای خاموش کردن .....

یعنی پوچی.بی هدفی.فراموشی.یعنی سکوت.سکوت سکوت.

مدرسه برای من همین هاست.دلتنگ نمی شوم برای هیچ ثانیه ای از این سال ها.شاید هر چه هستم از آن روزها باشد اما....

بوی ماه مهر؟

مهر چه بویی دارد جز حسرت چشم های نگران و تکبر چشم های بی غم؟

چه بویی جز درد.غم.فشار.ناتوانی.حقارت؟

کاش وقتی مهر می آمد میگفتم یادش به خیر روزهای گلستان مدرسه.کاش...

کاش حالا که بچه ها رو به مدرسه می برم،شوق رو در چشمهاشون ببینم.هدف رو.برتری رو.اما....

این روزا تو چشمهای بچه ها هیچی نمی بینم.هیچی.

شاید تنها چیزی که من رو دلگرم کنه به روزهای تلف شده در مدرسه این باشه که یاد گرفتم خودم باشم.یاد گرفتم همیشه تنهام.پس باید خو کنم به تنهایی.باید پناه باشم برای تو که تنها نباشی.شاید تنها خاطره ی خوش تجربه ی حس مادری و باروری و در آغوش کشیدن رویای بی سرپناه کودکان تنهای فقر باشد اما....

تلخی آن روزهای من می ارزید به هزاااااااار سال اینگونه بودن کودکان امروز.

پ.ن:دیروز چند تا بچه رو بردم مدرسه.حالم خوب نبود اما...ترسیدم.از فکر هایی ترسیدم که هنوز هم قلم رو به اشتباه در دست میگیرن.از بدخطی بچه ها ترسیدم.از خاموشی اندیشه میون شلوغی زرق و برق دنیای بی اندیشه ترسیدم.از فردا ترسیدم.از فردا می ترسم.

حالم بده!!!

پ.ن:این روزا عجیییییییییییییب هوایی شدم.هوای مسافرت زده به سرم.شاید رفتم.نمی دونم.اگر نبودم مسائل مربوط به وبلاگ رو به شبنم یا حسین بگید.

!! به قلم زیبای پریسا | 17:40 | جمعه دوم مهر 1389 •

اینم واسه اینکه در اثر خوندن پست قبلی توسط اناث هم اطاقیموون تیر بارون نشم!!!

خانم ها و آقایون در شرایط مختلف چه می کنند؟
هنگام عبور از خیابان
» خانم ها
سمت راست را نگاه می کنند.
سمت چپ را نگاه می کنند.
از خیابان رد می شوند.
» آقایان سمت راست را نگاه می کنند، ماشین می آید .
فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می گیرند و چون همگی راننده های قابلی هستند با سرعت وارد خیابان می شوند .
راننده به شدت ترمز می کند.
مرتیکه مگه کوری؟ (راننده می گوید)
در حالی که از روی میله های وسط خیابان می پرد می گوید: کور خودتی گاری چی!
بدون اینکه سمت چپ را نگاه کند می دود آن سمت خیابان.
هنوز هم صدای بوق ماشین هایی که به خاطر این آقا ترمز کرده اند به گوش می رسد.


هنگام رانندگی
» خانم ها
بنزین را چک می کنند.
روغن ماشین را چک می کنند.
ترمز دستی را پایین می کشند.
با سرعت مطمئنه حرکت می کنند.
پشت چراغ قرمز ها می ایستند.
به عابر پیاده احترام می گذارند.
» آقایان
وسط راه بنزین تمام می کنند.
وقتی دود از لاستیک هایشان بلند شد به یاد می آورند که ترمز دستی را نکشیده اند.
چراغ قرمز را مهترین معضل اتلاف وقت و عمر می دانند.
عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل کننده عبور و مرور است.
و از همه مهمتر: بوق مهترین اختراع بشر بعد از برق به حساب می آید.

هنگام صرف غذا
» خانم ها
مرتب پشت میز می نشیند.
مقدار کمی غذا می کشند.
به آرامی غذا می خورند.
تنها نوک قاشق را در دهان می کنند.
» آقایان
تا جایی که بشقاب جا دارد غذا می کشند.
به سرعت غذا را می بلعند، در حالی که قاشق را تا دسته در دهان می کنند.
صدای برخورد قاشق با دندانهایشان موسیقی گوش نوازی است.
بعد از دو بار پر کردن بشقاب، بالاخره کمی سیر می شوند.

هنگام مهمانی رفتن
» خانم ها
لباس نو می خرند.
به دقت حمام می کنند . لباس هایشان را اتو می کنند.
با دقت آرایش می کنند.
بهترین عطر را استفاده می کنند.
به دقت خود را در آیننه نگاه می کنند.
و بالاخره رضایت می دهند که خوشگلند!
» آقایان
از یک ساعت قبل حاضرند و الان بر روی مبل خوابشان برده.

در پایان یک روز خسته کننده
» خانم ها
بعد ازاینکه ظرفها را شستند.
آشپزخانه را تی می کشند.
غذای فردا را در یخچال می گذارند.
چراغ ها را خاموش می کنند.
کمی مطالعه می کنند.
می خوابند.
» آقایان
بعد از اینکه شام خوردند چای می خورند.
کمی با چشمهای خواب آلود تلویزیون را نگاه می کنند.
بعد از اینکه دو سه بار کنترل تلویزیون از دستشان به زمین افتاد.
تلویزیون را خاموش کرده و به سمت رختخواب می روند و بدون آنکه روتختی را بردارند می خوابند!

!! به قلم زیبای حسین | 20:22 | پنجشنبه یکم مهر 1389 •

مرد ها فزشته اند!!!!!

حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
 
.
 
.
 
 پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می   داد گفت :
 
.
 
.
 
"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!"
 
.
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت :
 
.
 
.
 
" – حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم."
 
.
مامور
CIA  نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید."
 
.
 
.
بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند:
 
.
 
.
 
"- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش "
 
.
 
.
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت:
 
.
.
" – من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،"
.
.
کارمند
CIA پاسخ داد:
.
.
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
.
.
حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
.
.

" – ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است .. این اسلحه را بگیر و او را بکش."
.
.
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او گفت:
.
.
"- شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است.
.
.
من مجبور شدم مرتیکه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد
!! به قلم زیبای حسین | 20:20 | پنجشنبه یکم مهر 1389 •

! ! !

من وصف نا شدنیم ...

در چشم های خسته ی عصیان

در شوق های بلند تکرار

در ضجه های به گل نشسته ی امید

در گرگ و میش کوچه های

غریب ...

وتو چه می دانی این ها چیست ؟!

بی اعتنا به قصد قربت اگر رفته ام

چوبم مزن !

که التهاب نفس گیر رفته ها

هول و ولای بریدن ها

باید که بوده باشد با تو

تا روح کبود مرا در قالبی بگیری

به نام " زن "

بی واژه اضافه

بی راهوار تقدیری خسته

بی اعتنای نام ونشانی در بازو

بسته ...

بی چشمداشت جایگاهی در اوج

نشسته ...

با من که در سکوت هم , واگویه هایم

در بند هیچ شوق و تمنایی نبوده و

نیست و

از اعتماد به باد و حرمت باران

مگو !

با من که در میان تندر وحشت

اسیمه سر ازرعد های خشم خدایی

درجیغ برگ ها ی زرد پاییزان

به التماس شیشه های مداوم سیلی

خورده از خشم باد وبوران

ارام وبا وقاردندان ساییده ام واخم

خرد کرده ام ...

وقتی که انتظاردرتک تک

ثانیه های شوق من

مستانه , عاشقانه واژه می سرود

با پوزخند تکبر مرابه نقد واژه ی

انتظار نشستی ودارم زدی !

........

شاید هیچ گاه انسان فوق العاده ای

نبوده ام ...

اما هنوز

فوق العاده  انسانم !

 

 

 

!! به قلم زیبای شبنم | 15:43 | سه شنبه سی ام شهریور 1389 •

از شب صدای ساکسیفون می آید از ساکسیفون صدای شب. در دوردست ها نوازنده ای مست تلاش می کند ماه را در پنجره اش نگه دارد آیا می تواند این کار را بکند؟! من که فکر نمی کنم! رسول یونان
!! به قلم زیبای حسین | 11:51 | سه شنبه سی ام شهریور 1389 •

باز باران

ديروز باز باران با ترانه ، با گوهرهاي فراوان ، مي خورد بر بام خانه ...

و اما امروز باز باران بي ترانه ، باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه ، مي خورد بر مرد تنها ،

مي چکد بر فرش خانه ...


بازمي آيد صداي چک چک غم ...


باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم ... نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟

نمي فهمم ،

چرا مردم نمي فهمند که آن مرد تنها که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست ؟؟؟؟؟؟؟...

 

!! به قلم زیبای فریماه | 14:1 | دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 •

برکت

من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد خدا گفت : نه آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني

 من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتي است

من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد خدا گفت : نه شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد خدا گفت : نه من به تو برکت مي دهم خوشبختي به خودت بستگي دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد خدا گفت : نه درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد

 من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي

من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد خدا گفت : نه من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم خدا گفت : سر انجام مطلب را گرفتی...

 براي دنيا ممکن است تو فقط يک نفر باشي ولي براي يک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنيا ارزش داشته باشي داوري نکن تا داوري نشوي . آنچه را رخ مي دهد درک کن و بدان که برکت خواهي يافت

!! به قلم زیبای حسین | 1:20 | دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 •

اکتاویو پاز

موهایت گم شده در جنگل

پاهایت مماس بر پا هایم

خوابیده ای فراخ تر از شب

رویاهایت اما هم چند این کومه

چقدر کوچک ایم ما

بیرون تاکسی عبورمی کند

با سرنشین اشباحش

رودی که جاری است

همیشه بر می گردد

فردا آیا روز دیگری است ؟ .

!! به قلم زیبای حسین | 1:10 | دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 •

جعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود. پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم. پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟ در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.
!! به قلم زیبای حسین | 2:8 | یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 •

زنجیر محبت

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

***


چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

 


همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

 

 

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک

ميکنه و قول بديم كه

نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه

!! به قلم زیبای حسین | 1:8 | یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 •

سومین صندلی داغ

سلااااااااااااااام.

از اونجایی که در خونه ی ما دموکراسی حاکمه،مطابق با آرای دریافت شده از شما میهمان بعدی صندلی داااااااااااااااغ خونه کسی نیست جز....

.

.

.

جز.......

.

.

.

جز شبنم.

همگی آتیشاتونو روشن کنین تا حساااااااااااابی شبنم رو داغ کنیم.(هوا هم که سرد شده و آتیش حسابی می چسبه)

پ.ن:زمان هر صندلی داغ پایانی نداره.یعنی ما به تعداد همه ی بچه های خونه صندلی داریم و با ورود هر مهمان جدید،صندلی داغ های قبلی هنوز فعال هستند و فقط از شدت گرماشون کاسته شده.و صاحب هر صندلی موظفه در هر زمانی به سوالاتتون پاسخ بده.

این شما و این................شبنم.

!! به قلم زیبای پریسا | 19:32 | شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 •

یادداشتهای روزانه عزراییل

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!
یکشنبه:

امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!

دوشنبه:

رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.

سه شنبه:

مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار شنبه:

خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!
پنج شنبه:

اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.
جمعه:

بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟!


پ.ن:خودم نمی دونم چرا این چند پست رو با این فاصله ی زمانی کم گذاشتم.

!! به قلم زیبای پریسا | 0:8 | پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 •

پر کن پیاله را!!!!!!!!!


غنيمت است اين دور هم نشستن و
يک پياله کنار پياله‌ای ديگر ...!


همين که يادمان نمی‌رود هنوز
می‌شود از بعضی گريه‌های نابهنگام گذشت
و رفت
و هر چه داری ببَری برای باران و
طَبَقی ترانه و ريحان بياوری،
خودش خيلی است!
خيلی خوب است دانستنِ قدرِ همين چند دقيقه‌ی دور،
که روز نباشد، بود و نبود نباشد
چند و چرایِ اين وُ
حرف و حديثِ آن وُ
چه می‌دانم ... اصلا سکوت، سادگی، سلام!


تو بگو
واقعا چه کسی راست می‌گويد؟
برويم سَرِِ پياله‌ی اول!
عاقبتِ همه‌ی ميهمانانِ ناخوانده همين است
که نان از سفره‌ی ستاره می‌خورند و
مرثيه از شبِ‌ ناماندگارِ گريه می‌گويند!


گفتن ندارد اين بديهه‌ی بی‌درنگ،
که چقدر از ديدنِ شما و
خلوتِ اين آسمانِ برهنه ... بارانی‌ام،
باقیِ بيم و اميدِ آينه، بی‌خيالِ سنگ!

 


 

پ.ن:برای مینا،پرناز،مطهره،نورا و همه ی دوستای عزیزی که طرح قدم هاشون رو در قلب من،در قلب ما به یادگار گذاشتند.

برای مرسده،آرزو،رها،حامد و سحر که سرشارند از مهربانی و بخشش و صمیمیت شکوفه های اردیبهشت.

برای شبنم(چون دلم می خواد)

و برای شما که همیشه هستید و گرمید از شوق زندگی

و برای .....

 

برای همه ی آنانی که دلی دارند به وسعت دریا و نگاهی به عمق بی انتهای بودن.قلبی سرشار از عشق و دستی گررررررررررررررم.

برای هر آنکس که من را ما معنی کند و بسراید از ترانه ی پرواز پروانه های نازک بال.

برای تو که......

..........

................

......................

 

 

نقطه چین ها را خودت کامل کن.

 

پ.ن:

 ای کاش می‌دانستی
در چشمْ‌به‌راهیِ آن مونسِ مشرقی
درگاهِ اين خانه از چند دريای گريه گذشته است.


خيلی وقت است
بعضی واژه‌ها ياری‌ام نمی‌کنند
مانده عزيزم ... تا تو شبی شايد
گوشه‌ی دفتر موشْ‌خورده‌ای از غبار آن سال‌ها
سطری از حکايتِ مخفیِ مسافرانِ ما را به‌يادآوری!


ما ستاره‌ها ديديم
که دست از عطرِ آفتاب شستند و
در شبِ گلوبُرانِ ماه
از پا درنيامدند.


حالا هی نپرس
قصه‌ی غمگينِ آن همه دوست
به کجایِ اين بوسه کشيد
که لب‌های تشنه‌ی تو هنوز
از طعمِ ترانه می‌لرزند!



 

پ.ن:دوستانی که با نام های مستعار به اینجا میان،بدونن که اینجا فقط از کسایی پذیرایی میشه که نقاب رو از صورتشون بردارن.بنده هرگز به خودم اجازه ی ویرایش یا حذف نظرات عزیزانی که نام حقیقیشون رو میگن رو نمی دم.اما همین جا اعلام میکنم که در هر گونه اعمال نظر در نظرات بدون نام حقیقی مختارم و برای اینکار به هیچ احدی پاسخ گو نیستم.

پ.ن:بنده بسیاااار آدم صبوری هستم.هر نوع کنشی از سوی شما واکنشی مبنی بر تلافی از جانب من نداره و همچنان قدم هاتون رو به دیده ی منت میذارم.اما حتی ثانیه ای در مقابل توهین،افترا یا هر چیز نادرست دیگه ای نسبت به کسانی که در این خانه رفت و آمد دارند و در قلب من جا دارن،تحمل ندارم و واکنشی سخت نشون میدم.بنابراین :

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

چیزی نگید که فراتر از آستانه ی صبر من باشه.

 

پ.ن:در مورد پی نوشت آخر نه sms  و نه pm  جواب نمی دم.

 

!! به قلم زیبای پریسا | 1:40 | چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 •

خنده ی پیامبر(ص)

نعیمان انصاری بسیار شوخ طبع بود.هر گاه قافله ای به مدینه می امد و کالایی را وارد شهر می کرد نعیمان از ان کالا خریداری می نمود و به خدمت رسوال خدا(ص) می اورد و می گفت: این را به شما هدیه می کنم. اما وقتی صاحب کالا می امد تا پول ان را دریافت کند او را نزد رسول خدا (ص) می برد و می گفت: یا رسول الله پول کالای او را بپردازید!!!!!!حضرت می فرمود: مگر ان را به ما هدیه نکردی؟!؟!؟! نعیمان در جواب می گفت:یا رسوال الله پول ندارم به صاحبش بدهم اما دوست دارم که شما از این کالا استفاده کنید. پیامبر(ص) می خندید و می فرمود: پول ان را به صاحبش بپردازید.                  

!! به قلم زیبای حمید | 0:31 | سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 •

ماه زده

 

وقتی مینویسم خوابم راگم کرده ام، خاطراتم را گم کرده ام، تو حال میکنی و نمیدانی من واقعا خوابهایم را گم کرده ام دیگر در خواب هایم بوی پیچ امین الدوله نمیپیچد و رنگها پاک شده اند و هیچ پروانه ای بال نمیگشاید....تو لذت میبری و حتی به ذهنت هم نمیرسد من واقعا فراموشی گرفته ام....همه را و بیشتر خودم را این روزها فراموش کرده ام.

نمیدانم چه بر سر این روزهای کج تر آمده است ، دستم را به لبه هر چه میگیرم هم باز انگار معلق مانده ام میان خودم و خودم...تو هم که دیگر تو نیستی یادت رفته به آیینه که نگاه میکنی این منم که به چشمهایت لبخند میزنم؟

نمیدانم کجا؛ میان کدام چند راهی به این طرف؛ راه را به گذشته آمدم.یادم نیست اول شب میامد یا روز؟!اما هرچه بود به هم نمیرسیدند و من از ماه یا خورشید و بیشتر از هر دو با هم سراغ خوشبختی گم شده ای را میگرفتم که انگار با کبوتران این شهر پرکشیده به نمیدانم کجا.

این سایه های دم غروب چرا از اول صبح تعقیب میکنند مرا؟

 

!! به قلم زیبای پریسا | 13:1 | دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 •

RSS